پنل کاربری
معرفی حوزه های علمیه
آمار سایت
    
    آمار بازدید
    بازدید امروز: 2293
    بازدید دیروز: 763
    بازدید ماه:16294
    بازدید سال:46472
    بازدید کل:762593

شهید ملک چه کسانی را مدیون شهداء دانسته است؟

 

به گزارش خبرنگار سازمان بسیج طلاب گلستان  ، شهید ملک دوران کودکی را در دامان مادری از تبارمهربانی ها و پدری مؤمن و زحمتکش سپری کرد. چهار سال در مقطع ابتدایی درس خواند.  قبل از انقلاب اعلامیه های حضرت امام(ره) را پخش می کرد و در سال 1356 مورد تعقیب ساواک قرار گرفت. بعد از آن به شاهرود رفته و در مدرسة علمیة « قلعه»، نزد« آیت الله اشرفی» مشغول به تحصیل شد. حوزه، کانون تجلّی نور بود و شهید ملک، دل را به درگاه صاحب ومولایش امام زمان(عج) گره زد.

در راهپیمایی های شهر شاهرود مجروح شد و پس ازبهبودی، در سال 1357 توسط مزدوران رژیم شاه دستگیر و راهی زندان شد و مدّت 28 روزدر زندان بود تا انقلاب به پیروزی رسید. آنگاه به قم مهاجرت نمود، در زیر باران کرامت کریمة اهل بیت(س)، در مدارس علمیة امام صادق(ع)، شهابیه و مدرسة آیت الله مرعشی، علوم دینی را فرا گرفت.

در شهریور 1359 با اصرار زیاد در حالی که 14 ساله بود به جبهه رفتم وبه عضویت گروه چریکی شهید چمران در آمد و در جبهة مالکیه ودهلاویه به مدت شش ماه با دشمن جنگید و در سال 1360 در « فتح المبین» شرکت کرد.

درعملیّات« بیت المقدس» با چشم خود دید که چگونه جنود خداوندی بر دشمن تا دندان مسلح چیره گشتند و بعد از سه ماه به قم برگشت . مجدداً در خرداد 1361 در تیپ محمّد رسول الله(ص) در عملیّات های رمضان، محرّم و والفجر مقدماتی شرکت کرد.

 

در عملیّات والفجر مقدماتی از ناحیة گردن با تیر مستقیم به شرف جانبازی نائل آمد. در شهریور61در منطقة شلمچه به مدت سه ماه حضور داشتم و در سال 62 عازم جبهة خیبر شد که برای بار دوم از ناحیة کتف و سر مجروح گردید.

 پس از چند ماه بهبودی در سال 1363 درلشگر 25 کربلا مسئولیت گروهان را بر عهده گرفت. و در اردیبهشت 1364 عازم منطقة چنگوله شد و مسئولیت گروهان 2 از گردان حمزه(ع) را به عهده گرفت. در این زمان بود که بهترین دوستش ،« ناصر بهداشت» به شهادت رسید. چهار ماه در جبهه سخت ترین دروان زندگی اش را پس از او تحمل کرد.

 در والفجر 8 در منطقة فاو جانشین مسئول گردان وفرمانده گروهان بود که در آنجا نیز مجروح شد. پس از بهبودی در عملیّات کربلای 1همراه با گروهانم به مهران رفته و در مقابل دشمن بعثی ایستادند و برای چندین بارمجروح شد.

 

شلمچه! رؤیای دور دست فرشتگان خداست. مسافران شلمچه، ستارگان بهشتند و شلمچه دعای مستجاب  بود . در تاریخ 30 / 9 / 65 با چند تن از دوستان روحانی به شلمچه اعزام شدیم و درتاریخ 24 / 10 / 65 برای شناسایی مرحلة دوم عملیّات کربلای 5 به خطوط مقدم رفت، در آن شب بود کـه ترکش خمپـارهای مرا بـه اوج آسمانها برد و در جوار لاهوت آرام گرفتم . و بدنم در گلزار شهدای گرگان برای اهل زمین به یادگار ماند.

نام: محمد علي                           تحصيلات:حوزوی

نام‌خانوادگي: ملك شاهكويي       تاريخ شهادت: 65/10/17

نام پدر: قنبر                               محل دفن: روستاي قرن آباد

تاريخ تولد:1344                  سن هنگام شهادت 27سال

محل تولد: قرن آباد                      نام عمليات: كربالاي 5

ش ش:    27                      منطقة عملياتي: شلمچه

 

 

قسمتی از وصیتنامه شهید روحانی سردار ملک

« ولاتحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» اینک که رایحة دل انگیز و مست کننده شهادت، مشامم را نوازش می دهد و سرتاسر وجود مرا عشق و شوق آن وصلت زیبا فرا گرفته وتمامی سلول هایم را التهاب این دیدار باور نکردنی پر کرده و تمامی روح و جان وهستی ام را مجذوبیت این معشوق به خود جلب کرده و مرا مات و مبهوت از این همه جلال وعظمت و زیبائی به گوشهای خزانده و قلم را بدستم سپرده که کمی با نسل به یغما رفتةاین دوران که روسیاه به نوشتن بنشینم، احساس می کنم که اصلاً وجود خارجی ندارم واصلا نیستم.

 اما وقتی کمی به خود می آیم احساس می کنم که نه ، من هستم و حال در میدان نبرد چکاچک شمشیر را و قهقهة مستانة اهریمنان را و صدای مظلومانة درد کشیدگان را وحسرت آن کودک بی پدر را و نگاه آن دختر یتیم را، همه و همه را در حال دیدن هستم وتماشای این حرکت کند زمان، آنقدر مشامم را پرکرده که به توهم انداخته، آخ که چقدرزیباست بعد از این همه تحمل درد و اینک احساس میکنم که دستم را رسانده ام.

 در لابلای جرقه های آتشین، دستهای این محبوب و معشوق که دیر زمانی در انتظار این لحظات، لحظه شماری می کردم. خوب دیدم در این آخرین لحظاتی که چند ساعت دیگر باید با هجوم به قلب سپاه ظلم در برابر سیل تماشاگر، رقص مرگ عاشقانه ام را آغاز کنم.

چند کلامی برایتان به یادگار بگذارم. واقعیت در این است هر چه ضعف و استضعاف را در خود می یافتم و هرچه شب نامه هایم برای بیرون پریدن از قفس تن فروکش می کرد، پر ریخته تر و بال شکسته تر ومجروح تر می شدم و بیشتر از نفس می افتادم و هر چه دیوارها نزدیکتر و سقفها کوتاه تر وپنجه ها فشرده تر می شد و یا قدرت خارق العاده ام در تحمل درد، شکننده تر و حوصله ام درچیدن درد دانه هایی که پیاپی می پاشید، تنگتر می گردید و نیز در دنیای درونم هر چه درپیرامونم موجی از تباهی ها و سیاهی و زشتی ها و فاجعه ها و مصیبتها و ویرانی های سیل وزلزله و قحطی و غارت و مرگهای ذلت و پوچ و فقر و جهل و عبودیت و بیگانگی و از خودبریدگی و وسواس و خناسکاری و نفاس بازی مهیب تر و ریشه براندازتر می آمد و سموم زمستانی، بر بوستان ایمان و فرهنگ و اخلاق این همه انسان بی تفاوت، بیشتر می وزید.

وشقایق های عشق و سرخ گلهای شهادت و یاس های خاطره و بنفشه های شرم و تأمل و گلهای رنگارنگ فضیلتهای انسانیمان و زیبایی های مزرع سبز و سیادت و عزت حیات ما وچراگاه های جانهای ما و جوانه های امیدهای ما و شکوفه های پیرانة ما به زردی و خشکی رومی کرد و رسوب سخت و سیاه این سیل دمادمی که همچو صلصال کالفخار بر خاک حاصلخیز ما وکشتزار عزیز پدران ما بیشتر فرود می آمد و بذر شور و شوقهای شکافتن و سر زدن وروئیدن و به برگ و بار نشستن را در کامی می میراند و قنات این موطن آبادی که میراث تاریخ ما و سرمایة هستی ما و سر منزل مقصود ما بود را از بلای لجن پر می کردند وچاهایمان را پیاپی می ریختند و چشمه های امیدمان را یکایک فرو میخشکاندندو کلنگهای آن مقنی قدس و اصحابش را در فوران منجلاب این زمین و انفجار هیاهوی این زمان هر دم خاموش تر و فراموش تر می کردند و من با تمام احساسم این جریان سیاه و تاریک و خسته کننده دوران را میدیدم.

آیا راهی به جز فدا شدن در راه رسیدن به این اهداف و احیای این همه مرده شده ها داشتم؟ و آیا می توانستم تمامی این جغد صفتان را با چشمانی بازمشاهده بکنم و دم بر نیاورم و خاموش بنشینم؟ مسلما خیر! و متعاقب این مسئله بود که سینه را سپر کردم و تا نرسیدن به این هدف از درس، بحث، زن، زندگی، پدر و مادر بریدم و در این بیابان برهوت تنها فدا شدم و تنها به شهادت رسیدم.

 مدیونند کسانی که در پی جنازه ام می دوند و بر سر و صورت می زنند و به این وصیتنامه ام گوش می دهند و خاموشند.  هر چه فریاد دارید همه با هم بکشید که این کاخ ستم را درهم بکوبید.

در آخر، پدرجان!  مادرجان! باید به عرض برسانم که می توانم از شما تشکر کنم چون اگر شیر تو مادر، به اسم حسین (ع) در هم آمیخته نمی شد و به آیه آیه های وجودم نمی رسید، تحقیقا من اصلا نمی توانستم اهل درد باشم و اگر راهنمائی های تو پدر و نصیحت های سمجوار تو مادرنمی بود، معلوم نبود که در کدام دسته و گروه های ملحد می بودم.

آخ، مادرجان و پدرجان! دستانتان را میبوسم و قول میدهم اگر در روز قیامت شافی بودم، شما را شفاعت کنم. وباید به خواهر خوبم سفارش کنم که حال وقت آن رسیده که با حجابت در سنگر، مقاومت کنی. من تو را خیلی دوست داشتم و دارم. و تو برادرم، علی اکبر! برادر ارشدم! بایدسفارش کنم که هوای پدر و مادر را نگه دارید. داداشم! حسن و حسین! به شما تأکیدمیکنم که درستان را حتما ادامه بدهید، آن هم با جدیت تمام و در آخر باید به داداشم که بسیار ارجمند است و لباس سبز سپاه را به تن دارد تأکید می نمایم که به هیچ وجه این لباس را رها نکن ودرآن سنگرخونین استقامت کن و درآخرصبر و تحمل شما را از خدای بزرگ خواهانم.

 

برایم یک سال نماز و چون دو ماه روزه بدهکارم را بگیرید، البته روزه ها را احتمالاً و نمازها را برای احتیاط و کتاب هایم را به هر جا دوست داشتیدبدهید. و چون تازه گی ها لباس روحانیت را پوشیده بودم به عنوان یادگار نگه دارید.

*روحش شاد، راهش پر رهرو باد*

 انتهای پیام/

برچسب مطلب:
     بازدیدها: 248  |  نظرات: 0
مطالب مشابه
بخش نظرات
نام شما:*
ایمیل:
سوال:
پنج بعلاوه شـش؟ ( جواب بصورت عدد نوشته شود )
پاسخ:*
کلیه حقوق این وب سایت محفوظ و متعلق به سازمان بسیج طلاب و روحانیون گلستان می باشد | طراحی و اجرا : سفارش دات نت