پنل کاربری
معرفی حوزه های علمیه
آمار سایت
    
    آمار بازدید
    بازدید امروز: 627
    بازدید دیروز: 674
    بازدید ماه:1301
    بازدید سال:220086
    بازدید کل:647253

روحانی شهید محمدقاسم رحيمي

شب بود و مهتاب، آینه دار خورشید و در زیر آبشار اشک، دلی شکسته، در سجادة نیاز افتاده بود. بغض چون صاعقه، آسمان ابری دلش را میترکاند و باران باران، اشک فرو میریخت. و او در نیستان فراق فریاد می زد.در آن هنگام از سمت آبی آسمان، آفتاب باریدن گرفت و شقایقها گل کردند.

نام پدر: طاهر مسئولیت نظامی: آرپیجی زن

تاریخ تولد: 1343/3/1 آخرین عملیات: بیت المقدس7

مذهب: شیعه تاریخ شهادت: 23/03/1367

تحصیلات: سطح3 عامل شهادت: اصابت ترکش خمپاره

محل تحصیل: قم محل شهادت: شلمچه

مسئولیت اجتماعی: روحانی مزار شهید: گلزار شهدای النگ

شهید محمّد قاسم رحیمی در محراب دل، آئینه دار جمال الهی بود و در پهن دشت شمال به سال 1343 در خانواده ای کشاورز در روستای« النگ » از توابع شهرستان کردکوی دیده به جهان گشود.

دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای« النگ» گذراند. آن هنگام که خورشید انقلاب جوانه می زد، فعالیّت های چشمگیری در صحنة انقلاب ایفا کرد. او با نور عقل به بحث و مناظره با منافقین می پرداخت و سعی در هدایت آنان داشت. پس از انقلاب با تشکیل سپاه پاسدران به عضویّت این نهاد مقدّس درآمد تا اینکه در یک مأموریت، جهت گذراندن یک دورة مربیگری در دانشکدة تربیت مربی سپاه قم، عازم این شهر مقدّس شد. دست تقدیر، بندگان خوب خدا را گلچین می کند و آنگاه با هدایت الهی، آنها را به سوی خویش می کشاند.

محمّدقاسم در اثر ارتباط با طلاب و فضلای قم، پای به حوزة علمیّه نهاد و در کنار حوزه، موفّق به اخذ مدرک لیسانس گردید و تحصیلات حوزه را با سعی و پشتکار فراوان تا دورة دوم سطح ادامه داد. جبهه، فصل لاله رویان بود و عطر حضور یوسف دل، فضای سرزمین نور را پر کرده بود.

آنهنگام که باران گلوله، چکامة وصال را می خواند ، شهید رحیمی نیز با کاروان شقایق ، بارها به جبهه اعزام شد. 14 ماه در عرصة جهاد ، در انتظار رخصتی عارفانه برای فانی شدن در راه محبوب بود و در آخرین هجرت عاشقانه و عارفانه اش در تاریخ 5 / 11 / 66 عازم دیار خونین شلمچه شد . شلمچه، پرستشگاه مستان وادی الست است؛ آنان که پای از حریم هوشیاری بیرون نهادند و مجنون وار ، طواف کعبة دل کردند .

او در عملیّات« بیت المقدس 7 » در تاریخ 23 / 3 / 67 رو به کعبة آمال نهاد و تمام آرزوهایش را فدای لبخند دوست کرد و در معراجی عارفانه به شهادت رسید.

پیکرمقدّسش سالهای سال درآن دیار مهمان ملائک بود. ده سال نگاه ها به سوی جادة انتظار بود و دل ، به دنبال قاصدکها بر هر کوی و برزن سرک می کشید، امّا آنگاه که کاسة صبر لبریز شد و انتظار به سرآمد ، او آمد تا با حضوری آسمانی دلها را میهمان یک جرعه از شراب کوثر نماید و روستای النگ تا همیشة تاریخ بر زمین و زمینیان مباهات میکند چرا که مثل اویی آنجا آرمیده است .

پس از عمری غریبی بی نشانـی خـدا می خواست در غربـت نمانـی از آن سرو سرافراز تو هـر چـنـد پلاکی بازگـشـت و اسـتـخـوانـی.

 

 

وصیتنامه:

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

تاریخ وصیت نامه 5 جمادی الثانی مصادف با 5 بهمن 1366 قبل از اعزام به جبهه در مهد علم و تقوا و ایمان، مدینه اهل البیت قم، وصیت نامه بنده دو قسم و در دو بخش تنظیم شده است. البته وصیت نامه های قبلی هم دارم، اما در بخش دوم که وصیت نامه مالی بنده است این وصیت نامه می باشد که معتبر است و وصیت نامه های قبلی ارزش ندارد.

 

اینک وصیتم را در دو بخش شروع میکنم. بخش اول مربوط به هدفم هست و بخش دوم مربوط به دیون و خانواده و امثال ذلک .

 

« اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله و ان علیاً و ابنائه المعصومین حجج الله و اشهد ان الساعة حق آیة لا ریب فیها و ان الجنة حق و النار حق و النکیر و المنکر حق و اشهد ان الشفاعة و المعراج حق و ان السوال و الحساب حق...»

 

خدایا! از این زندگی ظلمانی خسته ام، از اینکه می بینم دوستانت و عاشقانت سبکبار به سوی تو پر می کشند و لقای تو را به ساعتی می پویند و می رسند جانگدازم.

 

بار الها ! کوله بار گناه و معصیت تو، مرا بسی فرسوده و خسته کرده، دیگر تاب کشیدن آنرا ندارم. سالهاست که در انتظار شهادت نشستم. ضجه و زاری ها نمودم اما موانع بزرگ خانمانسوز من از جمله حب دنیا و گناهان زیاد مرا از دوستان دیرینه ام و برادران پاکم به عقب انداخته است و اما چه کنم خود فرمودی: « ادعونی استجب لکم» باز هم ترا می خوانم که مرا به این وادی بکشانی.

 

مرا از هواپرستی ها و بت نفس برهائی. دلم بیتاب است نمی دانم برای چه؟ برای دوستانم چون شهید مظفر و برادر عزیزم شهید علی جان، یا بلکه برای رهبرم حسین(ع) یا رسول الله یا لقای تو، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، حیرانم و سرگشته، دنبال هر چه میروم مقصودم را نمی یابم. به هر دری که روی میآورم، اثری از محبوب نیست. پس آنجا کجاست که محبوب را عاشقان مییابند؟ آنجا، جبهه است. جبهه حق، سنگر عشق، عبادت، عرفان، مناجات، ناله ، شیون و زاری.

 

خدایا ! دیگر مرا به وطن برنگردان، مرا به النگ بر نگردان. در صورتی که گرد دوری از تو بر جَبینم نشسته باشد رو ندارم به چشم پدران شهید نگاه کنم. تاب نظر بر قامت خمیده مادران شهید را ندارم، آهِ طفلان و یتیمان شهدا ، قوت کمر و زانوهایم را می کاهد. خجالت میکشم در جمع مردمی که بهترین سرمایه هایشان را در راهت تقدیم می کنند زنده باشم.

 

گاهی حتی سرم را نمی توانم بلند کنم در حالی که زنده باشم. به هر حال روزگار بین من و دوستانم جدایی انداخت. سالهاست که دوستانم به دیار محبوب رفتند، اما من در نهایت ذلّت خفته ام.

 

خدایا! « اللهم احینی علی ما احببت علیه علی بن ابیطالب (ع) و امتنی علی ما هبات علیه علی بن ابیطالب (ع) ابغه الحسین علیه الصلوة و السلام» پس از حمد و ستایش حضرت حق تعالی و درود بر روان و روح رهبر دین ما رسول اسلام ، حضرت محمد بن عبدالله و سایر پیامبران و اوصیا و ولی الله الاعظم روحی له الفدا و نائب بر حقش خمینی روح خدا و شهیدان راه حق بر تمام مردم عزیز سلام می رسانم و بر استقامت آنها درود میفرستم.پس از آن، از مردم روستای النگ و تمام افرادی که با من آشنا بودند و هستند می خواهم که مرا ببخشند.

 

هر کس از من طلبی دارد رجوع کند به والدم جناب آقای طاهر رحیمی و وصول کند . هر کس از من لغزشی و اهانتی دیده با کمال بزرگواری عفو کند والا در پیشگاه الوهیت مواخذم.

 

ای مردم! خدایتان رحمتتان کند. اگر کسی از دوستان ضربی یا خدای نکرده جرحی یا هر اذیتی از من دیده تقاضامندم عاجزانه مرا ببخشد. من تاب عذاب قیامت را ندارم، این بدن ضعیف را تاب آن عذاب عظیم نیست. پس هر کس اگر دوست داشت می تواند اگر ضربی را هم اگر احیاناً زدم یا حرفی اگر نبخشید غرامت بگیرید که خیالم راحت باشد.

 

در ضمن ابداً و اصلاً راضی نیستم به اسم بنده و از احترامم برای کوبیدن شخصی یا گروهی یا طرفداری از شخصی یا گروهی استفاده شود. من تابع اسلامم و پیامبر اسلام و فرزند پاکش، خمینی عزیز و دیگر هیچ. من فقط طرفدار امام و رهبرم، خمینی هستم و بس، نه کس دیگر و آن هم نه خمینی که خمینی است بلکه چون رهبر است چون اتقی المتقین است و چون اعلم العلما است و چون اعدل العادلین است ، چون این محبوب دلم، معشوق قلبم است.

 

او کس نیست، او فرد نیست، او جزئی نیست، او یک کلی است. یک روح مجرد است و به این جهت است که جانم فدایش باد. آن که خمینی را رهبر نمیداند و مرجع نمی داند، علتش این است که در ظلمتکده این دنیا مثل کرم ابریشم بر خود تنیده و افکار احمقانه اش او را در خواب غفلت فرو برده او بداند « خسر الدنیا والاخرة» هست او بداند مزه ایمان را نچشیده و بیعشق او نتوان عاشق مهدی شد.

 

دوستان و عزیزان و همه مردم! بر شما باد به وفاداری رهبر و یاری او و الا ضامن خودِ حسینید که اینک بر تارک تاریخ تپیده و بیم هابا می طلبد که به پیکار دژخیمان بروند.

 

اما نکته ای که به ذهنم رسیده و باید بگویم این است که ای مردم! شما خوب بین روحانیت در طول تاریخ بودید و آنها در بین شما، و شما زحمات طاقت فرسای روحانیت اصیل و پرچمداران حقیقی مبارزه با ظلم و ستم را میدانید. اگر احیاناً روحانی نمائی یا دزدی در لباس روحانیت دیدید اگر عملی خلاف انجام داد، مبادا توهین و اهانت روا دارید، بترسید از روزی که دچار عذاب خدا شوید.

 

اینان یعنی روحانیت اصیل گروه و قشری هستند که جز به اسلام به چیز دیگر حرص نمی خورند. اینان از این دنیا به کمترین آن قناعت می کنند. حرام خدا را حرام و حلال خدا را حلال می شمارند. بسیار ساده زندگی میکنند کارشان تعلیم و تعلم و تالیف و تبلیغ است. اگر چنین روحانی را دیدید، مبادا با کوچکترین نکته ضعف، او را بکوبید . از آتش خدا بر حذر باشید. آنان را در مبارزه با مستکبرین یاری دهید که این راه سعادت است.

 

اما ای جوانان عزیز ! نوجوانان روستای من و سایر جاها ! شبها، بسیار اوقات به شما فکر می کنم. شما چه می کنید و عاقبت چه خواهید کرد؟ ای کاش همیشه فرصت داشتم در بین شما بودم و می دانستم چه راهی را می پیمایند! کجا میروید؟ عاقبت شما چه خواهد شد؟ اینک از شما سوال میکنم به چه می اندیشید؟ کمال را میخواهید یا نه؟ به دنیاتان می اندیشید یا به آخرت؟ رهبرتان کیست؟ عقل است یا شیطان؟ حسین(ع) است یا یزید؟ علی اکبر هست یا غیر؟ این که به صراحت گفته ام رهبرتان این است یا آن، یعنی عملتان را بسنجید که با چه کسی تطبیق میکند.

 

راه شهوت پرستی، راه یزید است. راه دنیاپرستی، راه معاویه است. راه عبودیت و بندگی و کمالات نفس، راه حسین(ع) است. شما در کدام راهید؟ شما به چه می اندیشید به ماندن در دنیا؟ اگر این باشد « هیهات هیهات» که بدبخت و شقاوتمندید. به چه می اندیشید؟ نمی دانم؟ ای کاش می دانستم! به شما می گویم: به عنوان کسی که تجربه کافی دارم. گرچه آدمی خوبی نبوده ام، اما دنیا را خوب شناختم. بگویم: جوانان عزیز! دنیا گذرا است و فانی. لذتهایش ناپایدار و زودگذر بلکه بالاتر به قول علی (علیه السلام) ظاهرش جذاب، اما درونش سم کشنده.

 

آری، جوانان! در جوانی بر حذر باشید. در پیری، حذر ثمری ندارد. زود به هوش آئید. غفلت و بیخبری شما را نگیرد. هر چقدر بخوری باز گرسنه می شوی باز میگذرد. اگر بهترین و زیباترین دخترها و تمام زنهای زیبا را ببری و با آنها همبستر شوی باز هم باید بروی و بمیری، اما آیا هیچ به عذاب خدا فکر کردی؟ هر چه روز و شب را در کوچه ها و نگاه کردن به زنها و دخترهای جوان و زیبا و خوشکل بگذرانی باز هم میگذرد. من نمی خواهم شما را نصیحت کنم، چون لیاقت نصیحت را ندارم، اما به عنوان فردی مجرب و کار آزموده به شما میگویم: بر حذر باشید، خواب غفلت شما را نگیرد.

 

مرد باشید از علی(ع) راه زندگی کردن را بیاموزید. دست بر سلاح و همراه آن اخلاق اسلامی و تقوا کسب کنید نماز بخوانید آن نمازی که شما را بالا ببرد. روزه بگیرید، آن روزهای که شما را به خدا نزدیک کند. جبهه بروید آن جبهه ای که شما را بسازد. خدا شما را هدایت کند.

 

و اما دوستان و آشنایان! از شما می خواهم آنچه که ذکر شده بعلاوه که امیدوارم خونم در رگهای شما حرکتی مداوم ایجاد کند خصوصاً دایی هایم و پدر بزرگ عزیزم و برادر عزیزم.

 

والدین محترم! از مرگ من ناراحت نباشید، مرا غیر از شهادت هیچ چیز دیگر پاک نمیکند. من در این دنیا جائی برای خود نمیبینم چون در طاعت حق نبودم فلذا شهادت مرا لازم است حتی از همه چیز لازمتر. به شما وصیت میکنم بیشتر به جبهه بروید از نشستن در خانه بپرهیزید. هنر مرد، در جنگ و جهاد است نه در منزل نشستن و خوب خانه درست کردن و خوب زندگی کردن در این دنیا.

 

در آخر وصیتی دارم به والدینم: پدر و مادر عزیزم! من چه طور تشکر کنم از آن همه زحمات شما، بیست و چند سال شب و روز برایم زحمت کشیدید و من ابداً فرزندی شایسته برای شما نبودم. در کوچکی چه قدر شما را اذیت کردم نمیدانم؟ با چه زبانی از شما عذر بخواهم، از پدر عزیزم، از مادر خوبم که چه شبها تا به صبح بر بالینم نشستی و شیر پاکت را به من دادی تا خداوند بر من منت گذاشت و مرا به اسلام و ایمان هدایت نمود و مرا به لباس مقدس پاسداری و بعد از آن در لباس مقدستر و مقدسترین لباس یعنی مسلک روحانیت درآورد.

 

مادرم! آن شیر پاکت بود که مرا به اینجا کشاند، امیدوارم همان شیر مرا به مسلخ عشق بکشاند و پیش مادرم زهرای اطهر بروم و بر دستش بوسه بزنم. پدر و مادر عزیزم! حتی اگر شهید شوم باز هم شما هستید که برایم زحمت می کشید. گرفتاری اهل و عیال باز هم با شماست. خدا شما را جزای خیر دهد. از شما انتظار دارم که در شهادتم جزع نکنید، اما گریه کنید، چون برای من حتی از همه بچه ها بیشتر زحمت کشیدید چون اولین فرزند ذکور بودم که ماندم.

 

اما ای خواهرانم! قبل از آن که در شهادتم گریه کنید به هدفم فکر کنید، گریه بی معنا ارزش ندارد و شما باید هدفم را بشناسید بعد گریه کنید. از دنیا داری و دنیا دوستی بپرهیزید. شوهرانتان را به رفتن جبهه تشویق کنید و دنبال مذهب و اسلام، با ایمانی راسخ باشید. مبادا در مجلس عزا جزع کنید که« ان الله یحب الصابرین.» (اما برادرم و همسرش همان چیزهائی را که در قم آمده بودید و برایتان صحبت کردم فراموش نکنید) سرمشقتان همیشه علی(ع) و زهرا(س) باشد و بس.

 

عبدالحسین جان! قدر او را بدان و تو هم همیشه به او احترام بگذار ( امیدوارم که همیشه شاد و خوش باشید از همه شما التماس دعا دارم. از خواهران و برادرم هم طلب عفو دارم).

 

اما همسر عزیز! والده(محمد) علی رحیمی! ای کاش می توانستم همسر خوبی برایت بودم! ای کاش آنچه خیال می کردی بودم! هیهات که نمیدانم چرا نتوانستم همسر خوبی برایت باشم؟ تو در کنار من سختیهای فراوان کشیدی از بیخانگی گرفته تا کمبود در زندگی و غیر با همه ساختی، خدا تو را جزای خیر دهد، اما تو را سفارش میکنم به زینب و علی، همّ و غمّت آندو نور چشم من باشند.

 

اگر زنده بودی و زمینه اش را در علی مساعد دیدی به او بگو که پدرت سفارش کرده تو را اگر می توانی و استعداد و ذوق اش را داری حتماً قدم در راه طلبگی بگذار و مردانه در راه تحصیل علم و تقوا و اخلاق و فقه کوشش کن و خود را وارسته کن. آری، این 6 سال من هم امانتی بودم در پیش تو و بالاخره شاید مصلحت این بود که بزودی از تو جدا شوم. در ضمن می خواستم همین جا وصیت نامه مالی را برایت بنویسم که بخش دوم وصیت است.

 

«والسلام علی من التبع الهدی»

 

وصیت نامه مالی: از مال دنیا چیزی ندارم جز چند تا کتاب که کتابها را شمارش نکرده ام. آنها را برای علی بگذار که انشاالله مورد نیازش واقع می شود. اما قرض سپاه بندر ترکمن 6900 تومان مانده جهت دانشکده قم و 1100 تومان هم جهت احتیاط حتماً بدهند که مجموعاً 8000 تومان می شود.

 

اگر بابا میتواند هر موقعی که توانست بدهد یا بهر نحو که خودش صلاح میداند اگر بتواند 10000 تومان بدهد بهتر اما 8000 تومان کفایت میکند. و اگر بابا پول نداشت، سکه ات را بفروش و قرض مرا به سپاه بده.

 

«و السلام خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار قم «محمد قاسم رحیمی» 66/11/5»

«گوارایش باد شربت شیرین وصال از دستان ساقی کوثر»

 

 

 

برچسب مطلب:
     بازدیدها: 249  |  نظرات: 0
مطالب مشابه
بخش نظرات
نام شما:*
ایمیل:
سوال:
سـه بعلاوه ســه ؟ ( جواب بصورت عدد نوشته شود )
پاسخ:*
کلیه حقوق این وب سایت محفوظ و متعلق به سازمان بسیج طلاب و روحانیون گلستان می باشد | طراحی و اجرا : سفارش دات نت